قصد دارم در چندین پست خاطراتم را از انقلاب اسلامی سال ۵٧ منتشر نمایم:

روز 9 دی ماه سال 1357 بود. منهم مثل سایر رو زها با مردم محله راهی راه پیمایی شدیم. آن روز ها مردم از حمله  رژیم به بیمارستان شاه رضا(امام رضا) خشمگین بودند. آن روز تظاهرات از حرم مطهر شروع شد و تا فلکه ضد پیشرفت و از آنجا به سمت میدان عدل پهلوی (امام خمینی) راه سپار شدیم. در مقابل شهربانی کمی توقف کردیم و یک پارچه شعار دادیم بگو مرگ بر شاه بگو مرگ بر شاه . نیروهای  شهربانی به هراس افتاده بودند و پشت تیر بارها سنگر گرفته بودند . از آنجا به سمت چها راه لشکر راه افتادیم . در چها راه لشکر سالن ورزشی بود که بالای آن  با کاشی نوشته بود سالن ورزشی شاهپور پهلوی . عد ه ای از جوانان بالا آن رفتند و با تبر نام پهلوی را تخریب کردند. این تخریب تا همین اوخر بود و آثار آن نیز هنوز وجود دارد. مقصد بیمارستان امام رضا (ع) بود. از مقابل استانداری هم گذشتیم . نزدیک بیمارستان بودییم که من تانکها را دیدم وارد جمعیت شدند. جمعیت فکر کردند که ارتش به آنها ملحق شده است و خوشحال بودند بعضی بالای تانکها رفتند.  من با اینکه 10 سال بیشتر نداشتم به این حرکت با شک و تردید نگاه می کردم و با اضطراب به اطرافیان می گفتم شاید این ها کلک زده باشند . حتی یادم است به روحانی که نزدیک من بودم گفتم این ها دروغ نمی گویند؟ ولی او با قاطعیت و خوشحالی گفت نه این ها به ما پیوستند. من از بالای نرده های بیمارستان به داخل آن رفتم که معمولا تظاهرات در میدان بیمارستان با سخنرانی و صدور قطنامه خاتمه می یافت . اما آن روز جمعیت داخل بیمارستان نشد.  خواستم دو باره به داخل خیابان و با جمعیت باشم. وقتی بالای نرده ها بودم نا گهان صدای تیر اندازی بلند شد وصدا هر لحظه بیشتر می شد نمی دانستم چه کنم دوباره داخل بیمارستان پریدم به کجا می بایست فرار کنم با چند نفر در گوشه مخفی شدیم اما صدا حسابی مرا ترسانده بود بطرف درشمالی بیمارستان رفتم و سر از میدان بیمارستان درآوردم. اما من مسیر منزلمان را از اینجا بلد نبودم.من فقط همانم مسیر راهپیمایی –بیمارستان , فلکه برق و حرم – را بلد بودم . گم شده بودم خیابانها هم خلوت بود و کسی نبود که از او هم سوال نماییم. بدون اینکه مسیر را بلد باشم به راهم ادمه دادم تا اینکه از دور ایستگاه راه آهن را دیدم و از آنجا دیگر بلد بودم. وقتی به محلمان طلاب رسیدم هنوز اخبار کشتار امروز به مردم نرسیده بود حادثه را برای اعضای خانه که تعریف کردم همه نگران پدر شدیم که راهپیمایی رفته بود و هنوز بر نگشته بود . من خبر رسان آن حادثه برای مردم محله شده بودم . همیسایه ها که عزیزانشان در تظاهرات شرکت داشتند از من در آن لحظه از واقعه سوال می کردند و من هم از به تیر اندازی های آنروز تعریف کردم. کم کم عد ه ای دیگر هم برگشتند و منجمله پدر بزگوارم که شرح آن روز را بیشتر توضیح دادند . از شهیدان شدن عده ای از به آتش کشیدن فروشگاه ارتش و یکی از ماشین های ارتش و... برایم تعریف کردند.تازه متوجه شدم من خیلی زود از معرکه فرار کردم