شهید هادی اخباری

دیروز روزنامه خراسان مطلبی از دوست بزگوارم شهید هادی اخباری منتشر کرده بود . که بخاطر جالب بودن مطلب منهم اینجا می آورم که یادم  نرود چه دوستان پاک و با صفای داشتم و امروز باید حداقل یاد آنها را برای نسل امروز زنده نگه دارم. من که سالها با او بودم و او که سالها است از میان ما رفته است  اما برای من همیشه یادش زنده است: اینهم مطلب روزنامه خراسان:

دنیابرایم قفسی تنگ شده است

حسین پیرزاد از رزمندگان دفاع مقدس و هم رزم شهیدهادی اخباری روایت می کند: هنگام عملیات والفجر ۸ در مسجدی به همراه دیگر برادران تخریب لشکر ۲۱ امام رضا(ع) مستقر بودیم. شهیدهادی اخباری یکی از سرگروه های انفجارات تخریب بود. به اتفاق او به آن طرف اروندرود رفتیم، جایی که در میان نخل ها خاکریز زده بودیم. عراقی ها هم خاکریز داشتند. بین خاکریز ایران و عراق چهار اتاق بود که فاصله اش به خاکریز ما نزدیک تر بود. ضمنا برادران تخریب در جلوی خاکریز میدان مین ایجاد کرده بودند تا از هجوم عراقی ها جلوگیری شود.

فرماندهی لشکر روز قبل دستور داده بود که این اتاق ها منهدم شود تا تلفات کمتری از رزمندگان اسلام بگیرد. چون همان شب مسئول تخریب وقتی از همان مسیر به خط می رفت با یک ماشین تصادف کرد و دستش شکست و او را به بیمارستان فاطمة الزهرا(س) در خط هدایت کردند. شهید اخباری به بیمارستان رفت تا چگونگی انهدام این خانه ها را از مسئول تخریب بپرسد. ایشان را راهنمایی کردند که از فلان جا مهمات بگیر و اتاق ها را تخریب کن. او مهمات را تهیه کرد. یک گروه از بچه های خط (مثل آرپی جی زن، تیربارچی و تک تیرانداز) را جلوتر از این اتاق ها برده بود و ۱۶ عدد مین ضد تانک را در چهار گوشه اتاق ها کار گذاشته و به وسیله فتیله به هم متصل کرده و آماده انفجار بود که نیروها را عقب برد. (پشت خاکریز) تا خودش منفجر کند. در همین لحظه که بچه ها عقب رفته بودند همان جا یک گلوله خمپاره به او و معاونش شهید مجید غفوری اصابت کرد. تمام خانه ها منفجر شد و هادی اخباری به شهادت رسید...

غفوری هم زیر خاک ها ماند و ایشان را که خارج کردند مجروح شده بود و خون از چشمش می آمد ولی از هادی اخباری فقط یک جفت پوتین پیدا شد و تکه هایی از گوشت صورتش من که از خبر شهادت هادی مطلع شدم رفتم اورکت شهید هادی را برداشتم داخل جیبش یک تکه کاغذی به اندازه کف دست دیدم که روی این تکه کاغذ نوشته بود:(خدایا نمی دانم چرا این گونه شده ام، وجودم چیز دیگری را احساس می کند، انگار دنیا برایم قفسی تنگ شده است. در خود قدرت پرواز پیدا کرده ام). این کاغذ را که خواندم خیلی منقلب شده بودم. البته از قبل احساس می کردم که هادی ماندنی نیست آخر من خودم دیده بودم وقتی در صف نمازجماعت می ایستاد بدنش می لرزید و پاهایش را می دیدم که می لرزد. بعد از شهادتش متوجه شدیم که دورتر از مقرمان یک قبری کنده و یک نفر از همرزمان دیده بود که او شب های جمعه داخل قبر می رفته و راز و نیاز می کرده است.