شهید اصغر محراب

منزل پدری ما در خیابان 20 متری طلاب بود و بقول مشهدی ها میلان هشتم . میلان همان خیابان های فرعی در سیستم شطرنجی خیابان کشی محسوب می شود .... که معمولا طول زیادی هم ندارد. منزل ما ابندا میلان بود و ماهم بیشتر از ابتدا میلان جلوتر نمی رفتیم. اما در انتهای میلان جوانان بیشتری وجود داشتند که کم و بیش اسم آنها را می شنیدیم غلامرضا انصاری( نماینده اسبق مشهد در مجلس و نماینده فعلی شورای شهر تهران) برداران سهمی(جواد؛ محمود و مهدی) و برادران محراب(که معرفیت اصغر از همه بیشتر بود). تنها از انصاری نگاه مثبتی داشتم و شنیده بودم که اهل مبارزه است و از بقیه دیدم منفی بود بیشتر فکر می کردم اینها اهل دعوا هستند. انقلاب که پیروز شد انصاری در ادارات دولتی پست گرفت و بعدا نماینده مجلس شد. برادارن سهمی (جواد و محمود) شهید شدند و از اصغر محراب خبری نداشتم.  با اینکه آن سال ها عضو بیسج بودم واهل جبهه بودم اما چون هیچ گاه کردستان نرفتم  و از اصغر محراب نمی دانستم تا اینکه یک روز دیدم اصغر محراب شهید شد ه است  و مراسم بسیار با شکوهی برای او گرفتند انجا بود که متوجه شدم این شهید بزرگوار فرمانده تیپ88 انصارالرضا(ع)  وجانشین اطلاعات و فرمانده یگان دریایی لشکر ویژه شهدا و یار اصلی شهید بزگوار کاوه فرمانده لشکر و یژه شهدا بوده است

خانم طیبه مزینانی خاطرات همسر این شهید بزرگوار را در قالب کتاب "کاش می شد تو را شناخت"  باز آفرینی نموده است. در این کتاب همسر شهید(خانم سکینه پروانه) از خاطرات خود از زمان خواستگاری , ازدواج ؛ زندگی در شهرهای نزدیک جبهه؛ و..... و نحوه شهادت این شهید  و تولد فرزندش پس از شهادت پدرش می گویید.

درد دل های این همسر سردار شهید در پایان کتاب خیلی سوزناک است . آنجا که می گویید"الان بعضی ها هستند که می دانم  چند روز بیشتر توی جبهه نبودند ولی ادعا می کنند چند سال هم رزم حاج اصغر بوده اند و کلی از  خاطرات همراه با او در جنگ کردنشان را تعریف می کنند ومن ناخود آگاه خنده ام می گیرد .... بعد از شهادتش عده ای شایعه پراکنی عجیب و غریبی در مورد شخصیت و منش او کردند. می گفتند" حاج اصغر یک بچه لات و قلدر بوده که توی یکی از دعواهای محلی اش , اقا محمود را دیده و مجابش کرده به جبهه بره!" ..... من بعد از این همه سال تازه دارم چیزهایی از حاج اصغر می فهمم   ودلم می خواهد همه این ها را به مردم بگویم که ما توی خواب غفلت هستیم. هیچ کدامان نمی دانیم این آدم ها که بودند و چه کردند. می خواهم بگویم تمام این سال ها می خواستم و می خواهم حاج اصغر حسینی محراب را بشناسم اما هنوز حسرتش در دلم مانده... کتاب "کاش می شد تو را شناخت " توسط موسسه موجهای بی قرار در سال 1391 چاپ و منتشر شده است. .

 در ادامه مطلب زندگینامه سردار شهید علی اصغر حسینی محراب, شهید حسینی محراب  براساس  http://yadejang.blogfa.com/post/434


ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ ﺣﺴﻴﻨﻰ ﻣﺤﺮاب در ﭘﺎﻧﺰدﻫﻢ ﻣﺮدادﻣﺎه ﺳﺎل 1340 در ﻣﺸﻬﺪ ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣـﺪ. ﭘـﺪرش ﻣﻐـﺎزه ى ‫ﺧﻮار ﺑﺎر ﻓﺮوﺷﻰ داﺷﺖ و از اﻳﻦ راه اﻣﺮار ﻣﻌﺎش ﻣﻰﻧﻤﻮد و آنﻫﺎ از ﻧﻈﺮ ﻣﺎﻟﻰ وﺿﻌﻴ‪ﺖ ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ داﺷﺘﻨﺪ 

‫در ﺧﺎﻧﻪى ﻣﺤﺮاب ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ و ﻓﺮزﻧﺪان از ﻫﻤﺎن ﻛﻮدﻛﻰ، اوﻗﺎت ﻓﺮاﻏﺖ ﺧـﻮد را در ﺧﺎﻧـﻪ ‫ﺑﺎ ﻛﺘﺎب و ﻛﺘﺎﺑﺨﻮاﻧﻰﻣﻰﮔﺬراﻧﺪﻧﺪ. ﭘﺪر ﺧﺎﻧﻮاده ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ را از زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻣـﻰﺗﻮاﻧـﺴﺘﻨﺪ ﺧـﻮب و ﺑـﺪ را ‫ﺗﺸﺨﻴﺺ دﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﻣﺴﺠﺪ و ﻧﻤﺎز و زﻳﺎرت اﻣﺎم ﻫﺸﺘﻢ(ع) آﺷﻨﺎ ﻛﺮده ﺑﻮد. ‫ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ ﻋﻼﻗﻪى ﺑﺴﻴﺎرى ﺑﻪ ﻓﻌ‪ﺎﻟﻴ‪ﺖﻫﺎى ورزﺷﻰ داﺷﺖ. او ﻛﺸﺘﻰ ﺣﺮﻓﻪاى را از ﭼﻬﺎرده ﺳﺎﻟﮕﻰ زﻳـﺮ ‫ﻧﻈﺮ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻣﺮﺑﻴ‪ﺎن ﻛﺸﺘﻰ ﻛﺸﻮر - زر‪ﻳﻨﻰ و ﻫﺎدى ﻋﺎﻣﻞ - آﻏﺎز ﻛﺮده ﺑﻮد. در دوران ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻋﻀﻮﺗﻴﻢ

 

‫ﻛﺸﺘﻰ و ﻓﻮﺗﺒﺎل ﻣﺪرﺳﻪﺑﻮد و در زﻣﻴﻨﻪى ﻛﺸﺘﻰ ﺑﻪ ﻣﻘﺎم ﻛﺎﭘﻴﺘﺎﻧﻰ دﺳﺖ ﻳﺎﻓﺖ و ﭼﻨـﺪﻳﻦ ﺑـﺎر ﻫـﻢ در

 

‫وزن ﺧﻮد ﺑﻪ ﻣﻘﺎم ﻗﻬﺮﻣﺎﻧﻰ در ﺳﻄﺢ ﻧﻮاﺣﻰ ﻣﺸﻬﺪ و اﺳﺘﺎن ﺧﺮاﺳﺎن رﺳﻴﺪه ﺑﻮد.

 

‫ﺷﻮخ ﻃﺒﻌﻰ و ﻫﻤﭽﻨﻴﻦﻗﺪرت ﺑﺪﻧﻰاش، ﺟﺎﻳﮕﺎه وﻳﮋهاى را در ﺑﻴﻦ ﻫﻤﺒﺎزىﻫﺎ ﺑﺮاى وى ﺑﺎز ﻛﺮده ﺑﻮد و

 

‫او ﻳﻜﻰ از ﭘﻴﺸﮕﺎﻣﺎن ﺣﺮﻛﺖﻫﺎى داﻧﺶ آﻣﻮزى در ﺳﻄﺢ دﺑﻴﺮﺳﺘﺎنﻫﺎى ﻣـﺸﻬﺪ ﺑـﻪ ﺷـﻤﺎر ﻣـﻰرﻓـﺖ و

 

‫او‪ﻟﻴﻦ ﻛﺴﻰ ﺑﻮد ﻛﻪ در دﺑﻴﺮﺳﺘﺎن، ﻋﻜﺲﻫﺎى ﺷﺎه و ﺧﺎﻧﺪاﻧﺶ را از دﻳﻮارﻫﺎ ﺑﻪ زﻳﺮ ﻛـﺸﻴﺪ. ﺣـﻀﻮر او در

 

‫اﻛﺜﺮ راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎى ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺪون ﺗﻮﺟ‪ﻪ ﺑﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻧﻈﺎﻣﻰ، ﺑﻴﺎﻧﮕﺮﺷﺠﺎﻋﺖ و روﺣﻴﻪى ﻇﻠـﻢ ﺳـﺘﻴﺰى او

 

‫ﺑﻮد و در اوج ﻫﻤﻴﻦﻣﺒﺎرزات ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﻌ‪ﺎﻟﻴ‪ﺖﻫﺎى ﺑﻰ وﻗﻔﻪاش ﺗﻮﺳﻂ ﻋﻤ‪ﺎل ﺣﻜﻮﻣـﺖ دﺳـﺘﮕﻴﺮ

 

‫ﺷﺪ؛ اﻣ‪ﺎ ﭘﺲ از آزادى ﻧﻴﺰ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزات ﺧﻮد اداﻣﻪ داد.

 

‫در آن زﻣﺎن ﻣﺤﺮاب در ﺗﻴﻢ ﻓﻮﺗﺒﺎل ﺗﺎج - ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﻧﺎمﻫﺎى دﻳﮕﺮى را ﭘـﺬﻳﺮﻓﺖ - ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان دروازهﺑـﺎن

 

‫ﻓﻌ‪ﺎﻟﻴ‪ﺖﻣﻰﻛﺮد و در ﻫﻤﻴﻦ ﺗﻴﻢ ﺑﻪ ﻛﺎرﻫﺎى اﻧﻘﻼﺑﻰ و ﺳﻴﺎﺳﻰ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ.

 

‫ﻣﺴﺠﺪى ﻛﻪ ﻣﺤﺮاب و دوﺳﺘﺎﻧﺶ در آﻧﺠﺎ ﻓﻌ‪ﺎﻟﻴ‪ـﺖﻫـﺎى اﻧﻘﻼﺑـﻰ ﻣـﻰﻛﺮدﻧـﺪ واﻗـﻊ در ﻛـﻮى ﻃـﻼب،

 

‫ﺷﺎﺧﺺﺗﺮﻳﻦ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺸﻬﺪ در آن زﻣﺎن ﺑﻮد.

 

‫ﺑﺎ وﺟﻮد ﻋﻼﻗﻪاش ﺑﻪﺗﺤﺼﻴﻞ، وﻗﺘﻰ ﻛﻪ دﻳﺪ ﭘﺪر ﭘﻴﺮش ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎن آور ﺧﺎﻧﻮاده ى ﭘﺮﺧﺮج و ﭘﺮ اوﻻد آنﻫـﺎ

 

‫اﺳﺖ و ﺑﻪ زودى ﻧﻴﺰ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺖ ﺧﻄﻴﺮ ﺧﺮج اداﻣﻪ ﺗﺤﺼﻴﻞﻓﺮزﻧﺪان ﻗﺮار ﺧﻮاﻫﺪ ﮔﺮﻓـﺖ، درس

 

‫را رﻫﺎ ﻛﺮد ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺨﺸﻰ از اﻳﻦ ﺑﺎر ﺳﻨﮕﻴﻦ را ﺑﺮدوش ﺑﻜﺸﺪ. ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺑـﺮادران و ﺧـﻮاﻫﺮان

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ در ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻛﻪ ﻛﺎر و ﺗﻼش او ﺑﻪ وﺟﻮد آورده ﺑﻮد، ﺑﻪ ﺗﺤﺼﻴﻞ اداﻣﻪ دﻫﻨﺪ. اﻣ‪ﺎ ﺑﺎ ﺗﻤـﺎم

 

‫اﻳﻦﻫﺎ ﻋﻄﺶ ﻣﺤﺮاب ﺑﺮاى داﻧﺴﺘﻦ، ﻫﺮﮔﺰ ﻛﻢ ﻧﺸﺪ و ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﻛﻪ از ﻛﻮدﻛﻰ ﺑـﺎ ﻫﻴـﺄتﻫـﺎى ﻣـﺬﻫﺒﻰ،

 

‫ﺣﺴﻴﻨﻴ‪ﻪﻫﺎ، ﻣﺴﺎﺟﺪ و ﺑﺎ روﺣﺎﻧﻴﻮن در ﺗﻤﺎس ﺑﻮد، در زﻣﺎن اﻧﻘـﻼب و اوجﮔﻴـﺮى آن ﻧﻴـﺰ ﺑـﺎ روﺣـﺎﻧﻴﻮن

 

‫اﻧﻘﻼﺑﻰ ﺑﻴﺸﺘﺮى آﺷﻨﺎﺷﺪ و در ﻣﺠﺎﻟﺲ آنﻫﺎ ﺣﻀﻮرى ﻓﻌ‪ﺎل داﺷﺖ.

 

‫ﻫﻴﺠﺪه ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮد ﻛﻪﺑﺎ ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻰ و ﻓﺮﻣﺎن اﻣﺎم(ره) ﻣﺒﻨـﻰ ﺑـﺮ ﺗـﺸﻜﻴﻞ ﺑـﺴﻴﺞ، ﺑـﻪ ﺻـﻒ

 

‫ﭘﻮﻻدﻳﻦ ﺑﺴﻴﺞ ﭘﻴﻮﺳﺖ و از آن ﭘﺲ ﺗﻤﺎم ﻧﻴﺮوﻳﺶ را ﺻﺮف رﺷﺪ روﺣﺎﻧﻰ و ﻣﻌﻨﻮى ﺧﻮﻳﺶ ﻧﻤـﻮد. او در

 

‫ﻃﻮل دوران ﺧﺪﻣﺖ ﺧﻮد در ﺑـﺴﻴﺞ، ﺗﺤـﺮّک و ﺗـﻼش ﺑـﺴﻴﺎرى در ﺟﻬـﺖ ﻣﺒـﺎرزه ﺑـﺎ ﺿـﺪ‪ اﻧﻘﻼﺑﻴـﻮن

 

‫وﮔﺮوهﻫﺎى ﻗﺎﭼﺎق ﻣﻮاد‪ ﻣﺨﺪ‪ر از ﺧﻮد ﻧﺸﺎن داد.

 

‫در ﺳﺎل 1360 - ﺑﺎ ﺗﻮﺟ‪ﻪ ﺑﻪ اﺣﺴﺎس ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺘﻰ ﻛﻪ داﺷﺖ و ﺑﺎ اﻳﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﻪ اﻣـﺮوز ﻛﻤـﻚ ﺑـﻪ دﻳـﻦ و

 

‫اﺣﻜﺎم ﻗﺮآن از اوﻟﻮﻳ‪ﺘﻰ ﺧﺎص‪ ﺑﺮﺧﻮردار اﺳﺖ - ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺳﻴﻞ ﺧﺮوﺷﺎن ﻣﺮدم ﺣﺰب اﻟﻠّﻪ ﻋﺎزم ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى

 

‫ﻧﺒﺮد ﺷﺪ و ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐﻣﻘﺪ‪ﻣﺎت آﺷﻨﺎﻳﻰ ﻣﺤﺮاب ﺑﺎ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه ﻓﺮاﻫﻢﮔﺮدﻳﺪ.

 

‫ﻧﻘﺶ ﺷﻬﻴﺪ ﻛﺎوه در ﺳﺎزﻧﺪﮔﻰﻣﺤﺮاب اﻧﻜﺎرﻧﺎﭘﺬﻳﺮ اﺳﺖ. ﻛﺎوه در ﺳﻔﺮﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه دﻳﮕﺮ ﻳـﺎراﻧﺶ

 

‫داﺷﺖ، ﻫﻤﻮاره ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﻰ را ﺑﺎ وﻳﮋﮔﻰﻫﺎى ﻣﻮرد ﻧﻈﺮش اﻧﺘﺨﺎب و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻫﻰ دﻋﻮت ﻣﻰﻛﺮد. در ﻳﻜﻰ از

 

‫ﻫﻤﻴﻦ ﺳﻔﺮﻫﺎ ﺑﻮد ﻛﻪﻛﺎوه ﻣﺤﺮاب را دﻳﺪ و ﺑﻌﺪ از ﻛﻤﻰ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ او، او را ﺗﻮاﻧﺎ ﺑـﺮاى رﻫﺒـﺮى ﮔـﺮدان

 

‫ﺗﺎزه ﺗﺄﺳﻴﺲ ﺷﻬﺪا داﻧﺴﺖ. ﺑﻨﻴﺎﻧﮕﺬاران ﮔﺮدان ﻛﻪ در اﺑﺘﺪا ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺤﺮاب، ﻃﺮز ﻟﺒﺎس ﭘﻮﺷﻴﺪن، راه رﻓﺘﻦ

 

‫و ﻃﺮﻳﻘﻪى ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ او را ﻧﭙﺴﻨﺪﻳﺪه ﺑﻮدﻧﺪ، ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻛﺮدﻧﺪ. اﻣ‪ﺎﻣﺪ‪ﺗﻰ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟ‪ﻬﻰ ﻛـﻪ

 

‫در ﭘﻰ ﺗﺬﻛّﺮات و ﺻﺤﺒﺖﻫﺎى ﺑﻪ ﺟﺎى ﻛﺎوه در ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ وﺟﻮد آﻣﺪه ﺑﻮد، ﻛﻢﻛـﻢ او را در ﺟﻤـﻊ ﺧـﻮد

 

‫ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺪ. ﻣﺤﺮاب ﻫﻤﺎن ﻛﺴﻰ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻛﺎوه ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﻰﮔﺸﺖ. ﻓﺮدى ﺷﺠﺎع و ﺻﺎدق ﻛﻪ ﻫﻤﻴـﺸﻪ در

 

‫ﺟﻠﻮ ﻧﻴﺮوﻫﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻰﻛﺮد.

 

‫در ﻫﻤﺎن روزﻫﺎى ﻧﺨﺴﺖ اﻋﺰام، ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ اﺗّﻔﺎق ﻛﺎوه ﺑﻪ ﺳﻘّﺰ رﻓﺖ و ﺑﻪ ﮔﺮدان ﺷﻬﺪا ﭘﻴﻮﺳﺖ و ﭘﺲ از

 

‫ﭼﻨﺪى ﻋﻀﻮ رﺳﻤﻰ ﺳﭙﺎه ﺷﺪ.

 

‫او‪ﻟﻴﻦ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎﺗﻰﻛﻪ ﻣﺤﺮاب در آن ﺷﺮﻛﺖ ﻧﻤﻮد، ﻣـﺎﻧﻮرى ﺑـﻮد ﻛـﻪ در ﺷـﺐ ﻧـﻮزدﻫﻢ رﻣـﻀﺎن ﺻـﻮرت

 

‫ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ. او ﭘﺲ از ﺑﺮوز ﻗﺎﺑﻠﻴ‪ﺖﻫﺎ و ﺗﻮاﻧﺎﻳﻰﻫﺎﻳﺶ ﺑـﻪ ﻋﻨـﻮان ﻳـﻚ رزﻣﻨـﺪه، از ﺳـﻮى ﻛـﺎوه ﺑـﻪ ﺳِـﻤ‪ﺖ

 

‫ﺟﺎﻧﺸﻴﻨﻰ ﺳﺮﮔﺮوه و ﺑﻌﺪ از آن ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮوﻫﻰ ﻳﮕﺎن اﺳﻜﻮرت و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻣﻌﺎوﻧﺖ اﻃّﻼﻋﺎت ﺗﻴـﭗ وﻳـﮋهى

 

‫ﺷﻬﺪا ﺑﺮﮔﺰﻳﺪه ﺷﺪ.

 

‫ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت ﺷﺎﺧﺺ دﻳﮕﺮى ﻛﻪ ﻣﺤﺮاب در آن ﻧﻘﺶ ﻣﺆﺛّﺮ و ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻼﺣﻈﻪاى داﺷﺖ، ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎﺗﻰ ﺑـﻮد

 

‫ﻛﻪ در زﻣﺴﺘﺎن 1361، در ﻣﺤﻮر ﺳﺮدﺷﺖ - ﭘﻴﺮاﻧﺸﻬﺮ اﻧﺠﺎم ﮔﺮﻓﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﺣﺎﻳﺰ اﻫﻤﻴ‪ﺖ ﺑﻮد؛ ﭼﺮا ﻛـﻪ

 

‫در ﻃﻰ آن ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺑﺴﻴﺎرى از ﻛﺸﻮرﻣﺎن از ﺟﻤﻠﻪ روﺳﺘﺎى ﻛﻮﭘﺮ، زﻧﺪان دوﻟﺘﻮ، و از ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢﺗـﺮ ﺟﻨﮕـﻞ

 

‫آﻟﻮاﺗﺎن - ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂﺣﺰب دﻣﻮﻛﺮات ﺗﺴﺨﻴﺮ ﺷﺪه ﺑـﻮد - از وﺟـﻮد آنﻫـﺎ ﭘﺎﻛـﺴﺎزى و آزاد ﺷـﺪ. زﻧـﺎن،

 

‫دﺧﺘﺮان و دﻳﮕﺮ ﻛﺴﺎن ﺑﻪ اﺳﺎرت در آﻣﺪه ﺗﻮﺳ‪ﻂ اﻳﻦ ﺣﺰب آزاد ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ آﻏﻮش ﺧـﺎﻧﻮادهﻫـﺎى ﺧـﻮد

 

‫ﺑﺎزﮔﺸﺘﻨﺪ.

 

‫ﺟﻨﮓﻫﺎى ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻛﺮدﺳﺘﺎن ﻣﻨﻈّﻢ ﻧﺒﻮد و آﻣﻮزشِ ﺻﺮف در ﺗﺮﺑﻴﺖ رزﻣﻨﺪهﻫﺎ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﻴﺎر ﻛﻤﻰ داﺷﺖ

 

‫و ذوق و ذﻛﺎوت ﺧﺪادادى ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ، و اﻳﻦ ﻫﻤﺎن ﭼﻴﺰى ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﺤﺮاب در وﺟـﻮد ﺧـﻮد داﺷـﺖ. در

 

‫ﻫﻤﻴﻦ دوران ﺑﻮد ﻛﻪ او اوج ﻫﻨﺮش را ﻧﺸﺎن داد و در ﺷﺮاﻳﻄﻰ ﺳﺨﺖ و ﺑﺎ اﻣﻜﺎﻧﺎﺗﻰ ﻛﻢ و ﻣـﺴﻴﺮ دﺷـﻮار

 

‫ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﻳﺎراﻧﺶ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت را ﭘﻴﺮوزﻣﻨﺪاﻧﻪ اﻧﺠﺎم دادﻧﺪ. در اﻳـﻦ ﻋﻤﻠﻴ‪ـﺎتﻫـﺎ ﺑـﻪ دﻟﻴـﻞ ﻧﺒـﻮد ﺗﺠﻬﻴـﺰات،

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺟﻠﻮﺗﺮ از ﮔﺮوه ﭘﻴﺶ ﻣﻰرﻓﺖ و ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻰ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ.

 

‫ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ ﺑﺨﺶ اﻳﻦ ﺳﻠﺴﻠﻪﻋﻤﻠﻴ‪ﺎتﻫﺎ، ﻓﺘﺢ ﻣﻨﻄﻘﻪاى در دلِ ﺟﻨﮕﻞ آﻟﻮاﺗﺎن ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﺤﺮاب اﻳﺜﺎرﮔﺮاﻧﻪ

 

‫ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮاﻫﺮزاده اش - اﺣﻤﺪ ﺻﻔﺮزاده - اﷲ اﻛﺒﺮﮔﻮﻳﺎن ﭘﻴﺶ رﻓﺖ و ﺑـﺎ ﻧﻴﺮوﻫـﺎى اﻧـﺪﻛﻰ - ﻛـﻪ

 

‫ﻫﻤﺮاﻫﺸﺎن ﺑﻮد - در ﻋﺮض ﭼﻨﺪ دﻗﻴﻘﻪ ﻫﺪف را ﻓﺘﺢ ﻛﺮدﻧﺪ. در ﻃﻰ ﻳﻜﻰ از ﻫﻤﻴﻦ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎتﻫﺎ در ﺟﻨﮕﻞ

 

‫آﻟﻮاﺗﺎن، ﻣﺤﺮاب در اﺛﺮ اﻧﻔﺠﺎر ﻧﺎرﻧﺠﻚ ﻣﺠﺮوح و ﺑﻰ ﻫﻮش ﺷﺪ و ﺗﺮﻛﺶ ﺣﺎﺻـﻞ از آن اﻧﻔﺠـﺎر ﺗـﺎ آﺧـﺮ

 

‫ﻋﻤﺮ در ﮔﺮدن او ﺑﺎﻗﻰﺑﻮد.

 

‫ﻣﺤﺮاب در آزاد ﺳﺎزى ﺷﻬﺮ ﻣﻬﺎﺑﺎد ﻧﻴﺰ ﻧﻘـﺶ ﻣـﺆﺛّﺮ و ﻣﻨﺤـﺼﺮ ﺑـﻪ ﻓـﺮدى داﺷـﺖ. ﺟـﺴﺎرت، ﻗـﺪرت و

 

‫ﺷﺠﺎﻋﺖ او ﻣﻮﺟﺐ درﺧﺸﺶ او در ﺑﻴﻦ ﻫﻤﻪى ﻧﻴﺮوﻫﺎ ﺑﻮد. ﭘﺎﻛﺴﺎزى اﻃـﺮاف ﺷـﻬﺮ ﺑـﺎﺧﺘﺮان، ﻣﻮﻗﻌﻴ‪ـﺖ

 

‫دﻳﮕﺮى ﺑﺮاى ﺷﻜﻮﻓﺎﻳﻰ اﺳﺘﻌﺪادﻫﺎى ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﺮاب و زﻣﻴﻨﻪى ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ ﺑﺮاى ﺑﺮوز ﻓﺪاﻛﺎرىﻫﺎﻳﺶ

 

‫ﺑﻮد. وﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺿﺪ‪ اﻧﻘﻼب ﻣﻨﻄﻘﻪى ﺑﺴﺖدر ﻏﺮب ﻛﺮدﺳﺘﺎن را ﻣﻨﻄﻘﻪى اﻣﻨﻰ ﺑﺮاى ﺧﻮد ﻣﻰداﻧﺴﺖ،

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﻳﻚ ﮔﺮوﻫﺎن - ﻛﻪ ﻫﻤﮕﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮدش ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﻴﻤﻰ از ﺷﻬﺎدت ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ - ﺑـﻪ آن ﺟـﺎ

 

‫ﻳﻮرش ﺑﺮد و ارﺗﻔﺎﻋﺎت را از ﭼﻨﮓ آنﻫﺎ ﺧﺎرج ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ. او ﺑﺴﻴﺎرى از ﺳﺮﻛﺮدﮔﺎن ﮔﺮوهﻫﺎى ﺿﺪ‪ اﻧﻘـﻼب

 

‫را ﻣﻰﺷﻨﺎﺧﺖ و ﻫﺮﮔﺎه ﺣﻀﻮر ﻳﻜﻰ از آنﻫﺎ را در ﺟﺎﻳﻰ اﺣﺴﺎس ﻣﻰﻛﺮد، ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ آنﺟﺎ ﻣـﻰﺷـﺘﺎﻓﺖ و

 

‫در ﭘﻰ دﺳﺘﮕﻴﺮى ﻳﺎ ﻧﺎﺑﻮدى آنﻫﺎ ﺑﺮ ﻣﻰآﻣﺪ.

 

‫در ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت آزادﺳﺎزى ﺳﺪ‪ ﺑﻮﻛﺎن، ﻣﺤﺮاب ﻓﺮﻣﺎﻧﺪهى ﮔﺮدان و ﻋﻀﻮ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪى اﻃّﻼﻋﺎت - ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت ﺑـﻮد

 

‫و ﺑﻪ ﺗﻮﺟﻴﻪ و ﻫﺪاﻳﺖ دﻳﮕﺮ ﮔﺮدانﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ. در ﺳﺎل 1361 ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن آﻣﻮزﺷﻰ ﺗﻴﭗ ﺗﻨﻬـﺎ دو

 

‫ﻧﻔﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻗﻤﻰ و دﻳﮕﺮى ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﺮاب - ﺑﻮدﻧﺪ. ﻣﺤﺮاب از اﻓﺮادى ﺑﻮد ﻛﻪ ﻗﺎﺑﻠﻴ‪ﺖﻫﺎﻳﺶ در ﺟﻨﮓﻫـﺎ و

 

‫ﺳﺨﺘﻰﻫﺎ ﺑﺎرﻫﺎ ﺑﺮاى ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن رده ﺑﺎﻻ ﺛﺎﺑﺖ ﺷﺪه ﺑﻮد؛ از اﻳﻦ رو ﺑﻪ او ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺖﻫﺎى ﻣﺨﺘﻠﻔـﻰ ﺳـﭙﺮده

 

‫ﻣﻰﺷﺪ ﻛﻪ اﻟﺒﺘّﻪ از ﭘﺲ ﻫﻤﻪى آنﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﺮﻣﻰآﻣﺪ.

 

‫در اﺳﻔﻨﺪﻣﺎه 1362 ﺑﺎﺧﺎﻧﻢ ﺳﻜﻴﻨﻪ ﭘﺮواﻧﻪ ازدواج ﻛﺮد. ﻫﻤﺴﺮش ﺻـﺪاﻗﺖ، ﺻـﻔﺎ و ﻣﺤ‪ﺒﺘـﻰ را ﻛـﻪ در

 

‫وﺟﻮد ﻣﺤﺮاب دﻳﺪه ﺑﻮد، دﻟﻴﻞ اﺻﻠﻰ ﻣﻮاﻓﻘﺖ ﺧﻮد ﺑﺮاى ازدواج ﺑﺎ اﻳﺸﺎن ﻣﻰداﻧﺪ.

 

‫ﺑﻌﺪ از ﻣﺮاﺳﻢ ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎرى، ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ و ﺑﻌﺪ از ﭘﻴﺮوزى در ﻳﻚ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت، ﺳﻔﺮى ﺗﺸﻮﻳﻘﻰ ﺑﻪ

 

‫ﺳﻮرﻳ‪ﻪ ﻧﺼﻴﺒﺶ ﺷﺪ و از آنﺟﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزان ﺟﻨﻮب ﻟﺒﻨﺎن ﺳﺮ زد. ﻓﻀﺎ و ﻣﻌﻨﻮﻳ‪ﺖ ﺣـﺎﻛﻢ ﺑـﺮ ﺟﺒﻬـﻪى

 

‫ﺣﺰب اﻟﻠّﻪ ﻟﺒﻨﺎن او را ﺷﻴﻔﺘﻪى ﺧﻮد ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد. اﻣ‪ﺎ ﺑﺎ ﺗﻮﺟ‪ﻪ ﺑﻪ ازدواﺟﺶ ﺗﺮﺟﻴﺢ داد ﺑﻪ اﻳﺮان ﺑﺎزﮔﺮدد و

 

‫ﻣﺒﺎرزه را اﻳﻦﺟﺎ اداﻣﻪ دﻫﺪ.

 

‫ﺗﺤﻤ‪ﻞ ﺷﺮاﻳﻄﻰ ﻛﻪ ﻣﺤﺮاب داﺷﺖ، ﺑﺮاى ﻫﻤﺴﺮ ﺟﻮاﻧﺶ آﺳﺎن ﻧﺒﻮد. اﻣ‪ـﺎ ﻫﻤﺮاﻫـﻰ و ﻛﻤـﻚ ﻣﺤـﺮاب و

 

‫دﻟﺪارىﻫﺎﻳﺶ اﻳﻦ دﺧﺘﺮﺟﻮان را ﻣﺼﻤ‪ﻢ ﻣﻰﺳﺎﺧﺖ ﻛﻪ در ﻛﻨـﺎرش ﺑﺎﻳـﺴﺘﺪ و ﻳـﺎر او در ﺳـﻔﺮ ﺟﻬـﺎد و

 

‫ﻣﺒﺎرزه ﺑﺎﺷﺪ.

 

‫آنﻫﺎ زﻧﺪﮔﻰ ﻣﺸﺘﺮک ﺧﻮد را ﻃﻰ ﻣﺮاﺳﻤﻰ ﺳﺎده و در ﻋـﻴﻦ ﺣـﺎل ﺑﺎﺷـﻜﻮه آﻏـﺎز و ﺳـﭙﺲ ﺑـﻪ اﺗﻔـﺎق

 

‫ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺑﻪ اروﻣﻴ‪ﻪ ﻋﺰﻳﻤﺖ ﻛﺮدﻧﺪ و در ﻳﻜﻰ از آﭘﺎرﺗﻤﺎنﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ در اﺧﺘﻴﺎر آنﻫـﺎ ﻗـﺮار ﮔﺮﻓـﺖ، ﺳـﺎﻛﻦ

 

‫ﺷﺪﻧﺪ.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺑﻴﺸﺘﺮ وﻗﺘﺶ را در ﻛﺮدﺳﺘﺎن ﻣﻰﮔﺬراﻧﺪ و ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻔﺘﻪاى ﻳﻚﺑﺎر ﺑﺮاى دﻳﺪن ﻫﻤﺴﺮش ﺑﻪ اروﻣﻴ‪ﻪ

 

‫ﺑﺎز ﻣﻰﮔﺸﺖ.

 

‫زﻳﺎرت اﻣﺎم رﺿﺎ(ع)، ﻣﻄﺎﻟﻌﻪى آﺛﺎر ﺑﺰرﮔﺎﻧﻰ ﭼﻮن ﻣﻄﻬ‪ﺮى، دﺳﺘﻐﻴﺐ و ﺑﻬﺸﺘﻰ و ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﮔﺮدشﻫـﺎى

 

‫ﺧﺎﻧﻮادﮔﻰ از ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎى اوﻗﺎت ﻓﺮاﻏﺘﺶ ﺑﻮد. ﺑـﻪ اﻣـﺎم ﺣـﺴﻴﻦ(ع) و ﺣـﻀﺮت زﻳﻨـﺐ(س) ﻋـﺸﻖ

 

‫ﻣﻰورزﻳﺪ؛ ﻃﻮرى ﻛﻪ ﻃﺒﻖﮔﻔﺘﻪى ﺧﻮاﻫﺮزاده و ﻫﻤﺮزﻣﺶ - ﻣﺤﺴﻦ ﻛﺮﻣﺎﻧﻰ - : ﻛﺎﻓﻰ ﺑﻮد ﻧﺎم ﺣﻀﺮت

 

‫زﻳﻨﺐ(س)ﺑﺮده ﺷﻮد ﺗﺎ اﺷﻚ او ﺟﺎرى ﺷﻮد.

 

‫او‪ﻟﻴﻦ ﻓﺮزﻧﺪ آنﻫﺎ در او‪ل ﺷﻬﺮﻳﻮر ﻣﺎه ﺳﺎل 1364 ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ و ﻣﺤﺮاب او را زﻳﻨﺐﻧﺎﻣﻴﺪ.

 

‫ﭘﺲ از ﺗﻮﻟّﺪ زﻳﻨﺐ ﺑﺮاى ﺳﻜﻮﻧﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺳﻨﮕﺮد ﻣﻬﺎﺟﺮت ﻛﺮدﻧﺪ. در ﻫﻤﺎن ﺳﺎل، در ﭘﻰ ﭘﻴﺮوزى در ﻳـﻚ

 

‫ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت، ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﺳﻬﻤﻴﻪاى ﺑﺮاى ﭘﺎﺳﺪاران ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺟﻬﺖ اﻋﺰام ﺑﻪ ﺣﺞ‪ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻧﻴﺰ ﻳﻜﻰ از آنﻫﺎﺑﻮد. اﻣ‪ﺎ ﺑﻪ دﻟﻴﻞ داﺷﺘﻦ ﻣﺸﻜﻼت ﻣﺎﻟﻰ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﻣﺎﻟﻰ ﭘﺪرش - ﻛـﻪ اﻟﺒﺘّـﻪ ﺑـﻪ

 

‫ﺷﺮط ﺑﺎز ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ، آن وام را ﻗﺒﻮل ﻛﺮده ﺑﻮد - ﻋﺎزم ﺳﻔﺮ ﭘﺮ ﺑﺮﻛﺖ ﺣﺞ‪ ﺷﺪ. ﭘﺲ از ﺑﺎزﮔﺸﺖ از ﻣﻜّﻪ

 

‫ﻣﻌﻈّﻤﻪ ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ، ﺑﻪ زﻳﺎرت اﻣﺎم رﺿﺎ(ع) ﺷﺘﺎﻓﺖ و ﺑﺎ اﻧﺪﻛﻰ درﻧـﮓ ﺑـﺮاى ﺑﺎزدﻳـﺪ از اﻗـﻮام و آﺷـﻨﺎﻳﺎن،

 

‫دوﺑﺎره ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ.

 

‫او ﻋﻼﻗﻪى ﺑﺴﻴﺎرى ﺑﻪﻫﻤﺴﺮ و ﻓﺮزﻧﺪش داﺷﺖ؛ ﺑﺎ اﻳﻦ وﺟﻮد ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮد ﺟﻨﮓ و ﺟﺒﻬﻪ را رﻫﺎ ﻛﻨﺪ. در

 

‫ﺟﻮاب ﭘﺪر ﻛﻪ از او ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺑﻮد ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤـﺴﺮ و ﻓﺮزﻧـﺪش ﻣﻨﻄﻘـﻪ را رﻫـﺎ ﻛﻨـﺪ و در ﺳـﭙﺎه ﻣـﺸﻬﺪ

 

‫ﻣﺸﻐﻮل ﺧﺪﻣﺖ ﺷﻮد، ﻗﺮآن ﻛﻮﭼﻜﻰ را از ﺟﻴﺒﺶ ﺑﻴﺮون آورد و ﮔﻔﺖ: ﭘﺪر، ﺗﻮ را ﺑﻪ ﻗﺮآن ﻣـﺎﻧﻊ رﻓـﺘﻦ

 

‫ﻣﻦ ﻧﺸﻮ. ﭼﻪ ﺑﺴﺎ در زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪى ﭼﻨﺪاﻧﻰ ﻧﺪاﺷﺘﻢ، ﺟﻮاﻧﺎن زﻳﺎدى ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﻋـﺪم ﺗـﺴﻠّﻂ ﻣـﻦ ﺑـﻪ

 

‫ﻓﻨﻮن ﺟﻨﮕﻰ ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪه اﻧﺪ. ﺣﺎﻻ ﻛﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺴﺐ ﻛﺮده ام و از ﺗﻮاﻧﻤﻨﺪىﻫﺎﻳﻰ ﺑﺮﺧﻮردارم، ﻧﺒﺎﻳـﺪ

 

‫ﻋﻘﺐ ﻧﺸﻴﻨﻰ ﻛﻨﻢ.

 

‫ﺑﻪ ﻣﺎدﻳ‪ﺎت و ﻣﺴﺎﺋﻞ دﻧﻴﻮى ﺗﻮﺟ‪ﻪ و ﻋﻼﻗﻪاى ﻧﺪاﺷﺖ. ﻳﻚﺑﺎر ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪه ﺑـﻮد ﻗـﺮار اﺳـﺖﺑـﻪ ﭘﺎﺳـﺪاران

 

‫درﺟﻪ اﻋﻄﺎ ﺷﻮد، ﺑﻪﻫﻤﺮاه ﺷﻬﻴﺪ ﻛﺎوه و ﻫﻤﻪى ﭘﺎﺳﺪاران ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺎﻣﻪاى ﺗﻨﻈﻴﻢ و اﻋﻼم ﻧﻤﻮدﻧـﺪ: اﮔـﺮ

 

‫ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺎرى ﺻﻮرت ﭘﺬﻳﺮد، ﻣﺎ ﺳﭙﺎه را ﺗﺮک ﻣﻰﻛﻨﻴﻢ.

 

‫ﺑﺎ ﺷﻬﺎدت ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ى ﮔﺮدان وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﺳﻤﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ای ﺑﻪ ﻛﺎوه ﺳﭙﺮده ﺷﺪ و ﮔﺮدان ﺷﻬﺪا ﺑﻪ ﻛﻤﻚ

 

‫ﺳﺮدار ﻣﻨﺼﻮرى، اﻳﺎﻓﺖ، ﺷﻬﻴﺪ ﻗﻤﻰ و ﻣﺤﺮاب ﺗﻮﺳﻌﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﺮد و ﺗﺠﻬﻴﺰ ﺷﺪ و ﺑـﻪ ﺗﻴـﭗ وﻳـﮋه ى ﺷـﻬﺪا

 

‫ﻣﺒﺪ‪ل ﮔﺮدﻳﺪ. اﻳﻦ ﺗﻴﭗ ﺑﻪ ﺗﺪرﻳﺞ داراى ﻳﮕﺎنﻫﺎى ﻣﺠﻬ‪ﺰى ﭼﻮن ﻳﮕﺎن درﻳﺎﻳﻰ و ﮔﺮدان ﭘﺪاﻓﻨـﺪى ﻗـﺎﺋﻢ

 

‫ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻰ و ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﻰﻋﻠﻰاﺻﻐﺮ ﺣﺴﻴﻨﻰ ﻣﺤﺮاب ﺷﺪ. وﻗﺘﻰ ﮔﺮدان ﻗﺎﺋﻢ در ﻣﺤﻠّﻰ ﺑﻪ ﻧﺎم ﻛـﺸﺘﺎرﮔﺎه

 

‫در ﻣﻬﺎﺑﺎد اﺳﺘﻘﺮار ﻳﺎﻓﺖ، ﻣﺤﺮاب ﺑﺮاى ﺗﻮﺳﻌﻪ و ﺗﺠﻬﻴﺰ آن دﺳﺖ ﺑﻪ اﻗﺪاﻣﺎﺗﻰ زد؛ از ﺟﻤﻠﻪ اﻳـﻦ ﻛـﻪ آب

 

‫ﻣﻮرد ﻧﻴﺎز ﭘﺎدﮔﺎن را از ﭼﺎه ﻣﺘﺮوﻛﻰ در روﺳﺘﺎى ﻧﺰدﻳﻚ ﭘﺎدﮔﺎن ﺗﻬﻴ‪ﻪﻧﻤـﻮد. ﻫﻤﭽﻨـﻴﻦ ﺣﻤ‪ـﺎم ﻣﺘـﺮوک

 

‫ﺷﻬﺮ را ﺑﺮاى اﺳﺘﻔﺎدهى رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﺑﺎزﺳﺎزى و ﻣﺮﻣ‪ﺖ ﻛﺮد.

 

‫ﮔﺮدان ﭘﺪاﻓﻨﺪى ﻗﺎﺋﻢﺑﻪ ﺗﺪرﻳﺞ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﻳﺎﻓﺖ و ﻧﺎم ﺗﻴﭗ را ﺑﻪ ﺧﻮد ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﭙﺲ ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﺗﻴﭗ ﺷـﻬﺪا

 

‫ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺤﺮاب ﺑﻪﻋﻨﻮان ﺗﻴﭗ ﻣﺴﺘﻘﻞ اﻧﺼﺎراﻟﺮﺿﺎ(ع) ﮔﺮدﻳﺪ و زﻳﺮ ﻧﻈﺮ ﺳﭙﺎه ﺧﺮاﺳﺎن (ﺗﻴﭗ 3 ﻟﺸﻜﺮ

 

‫5 ﻧﺼﺮ) ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ.

 

‫ﻣﺤﺮاب در ﻛﻨﺎر ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺖﻫﺎى ﺧﻮد ﺑﻪ ﺗﻮﺟﻴﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎى اﻋﺰاﻣﻰ ﺗﺎزه رﺳـﻴﺪه ﻧﻴـﺰﻣـﻰﭘﺮداﺧـﺖ. ﻳﻌﻨـﻰ

 

‫ﻫﺮﮔﺎه ﻳﻚ ﮔﺮوه از ﺷﻬﺮﺳﺘﺎنﻫﺎﺑﻪ ﺗﻴﭗ ﻣﻠﺤﻖ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺑﺮاى آنﻫﺎ ﻳﻚ دوره ى ﻓﺸﺮده ى آﻣـﻮزش ﺑـﻪ

 

‫ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺖ ﺣﺴﻴﻨﻰ ﻣﺤﺮاب ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﻣﻰﺷﺪ.

 

‫ﻋﻼوه ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﻰ ﻣﻮارد ذﻛﺮ ﺷﺪه، ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎتﻫﺎى ﭘﺴﻮه، ﻓﺘﺢ، ﻟﻴﻠﺔاﻟﻘﺪر، ﻗﺎدر، ﻣﺤﺎﺻﺮه ﭘﺎوه، واﻟﻔﺠـﺮ 2، 3،

 

‫4، ﺧﻴﺒﺮ، ﺑـﺪر و اﻟﻔﺠـﺮ 8 و 9 ﻧﻴـﺰ از ﺣـﻀﻮر و رﺷـﺎدتﻫـﺎى ﻣﺤـﺮاب ﺑـﻰ ﺑﻬـﺮه ﻧﺒﻮدﻧـﺪ. ﮔـﺴﺘﺮدﮔﻰ

 

‫ﻣﺴﺌﻮﻟﻴ‪ﺖﻫﺎ و ﺧﺪﻣﺎت ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ ﺣﺪ‪ى ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻴﺎن ﺗﻤﺎﻣﻰ آنﻫﺎ ﻧﻴﺎزﻣﻨﺪ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻛﺎﻓﻰ اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻗـﻮل

 

‫ﻳﻜﻰ از ﻫﻤﺮزﻣﺎنِ او: ﻣﺤﺮاب در ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ، ﻳﻌﻨﻰ اﻳﻤﺎن، اراده، ﻗﺪرت و ﺗﻼش ﺧﺴﺘﮕﻰﻧﺎﭘﺬﻳﺮ، ﻣﺤﺒ‪ﺖ،

 

‫ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ و در ﻋﻴﻦ ﺣﺎل ﻗﺎﻃﻊ در ﻣﺪﻳﺮﻳ‪ﺖ و ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ای.

 

‫او ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻘﺎوم ﺑﻮد. در ﻳﻜﻰ از ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎتﻫﺎ از ﻧﺎﺣﻴﻪى دﺳﺖﻣﺠﺮوح ﺷﺪ اﻣ‪ﺎ ﺑﺎ ﻫﻤـﺎن ﺣـﺎل ﺑـﻪﻫـﺪاﻳﺖ

 

‫ﻧﻴﺮوﻫﺎ اداﻣﻪ داد. ﺑﻪ ﻃﻮرى ﻛﻪ وﻗﺘﻰ دﺳﺘﺶ را ﺑﺎﻻ و ﭘـﺎﻳﻴﻦ ﻣـﻰﺑـﺮد، از آﺳـﺘﻴﻨﺶ ﺧـﻮن ﻣـﻰﭼﻜﻴـﺪ.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺑﺮاى آﻣﻮزش و ﺗﺠﻬﻴﺰ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ از ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﻰ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻰﻛﺮد. در ﺳﻔﺮﻫﺎﻳﺶ ﺑـﻪ ﺧﺮاﺳـﺎن و

 

‫ﻣﺸﻬﺪ، ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﻰ را ﺑﺎ ﺧﻮد ﻫﻤﺮاه ﻛﺮد و ﺑﻪ ﺗﻴﭗ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﻣﻠﺤﻖ ﻣﻰﻧﻤﻮد.

 

‫در ﺗﻤﺎم ﻃﻮل ﺧﺪﻣﺖ در ﻣﻮرد ﺑﻴﺖ اﻟﻤﺎل ﺑﺴﻴﺎر ﺣﺴ‪ﺎس ﺑﻮد و از ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ اﺳﺮاف ﻳـﺎ ﺳـﻮء اﺳـﺘﻔﺎده در

 

‫ﻫﺮ ﻣﻮرد ﺟﻠﻮﮔﻴﺮى ﻣﻰﻛﺮد.

 

‫ﺧﻮاﻫﺮ زاده اش - ﻣﺤﺴﻦﻛﺮﻣﺎﻧﻰ - ﻛﻪ ﻫﻤﺮزم او ﻧﻴﺰ ﺑﻮد در اﻳﻦ زﻣﻴﻨﻪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: از ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰ

 

‫آﻣﺪه ﺑﻮد. ﺑﭽ‪ﻪاش روى زاﻧﻮﻳﺶ ﺑﻮد. ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺳﭙﺎه آﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻨﺰل ﭘﺪر ﺑﺰرگ. ﻫﻤـﺴﺮش ﭘﻴـﺎده آﻣـﺪه

 

‫ﺑﻮد. ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﺻﻐﺮ ﮔﻔﺘﻪﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻴـﺖ اﻟﻤـﺎل اﺳـﺖ. اﺳـﺘﻔﺎده ى اﺧﺘـﺼﺎﺻﻰ ﻣﻤﻨـﻮع. ﻓـﺮداى ﻗﻴﺎﻣـﺖ

 

‫ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻮ ﺑﺎﺷﻢ.

 

‫او ﺳﺨﻨﺮاﻧﻰﻫﺎى ﻣﺘﻌﺪ‪د و ﻣﻔﺼ‪ﻠﻰ در ﻣﺮاﺳﻢ ﻣﺨﺘﻠﻒ داﺷﺘﻪ اﺳـﺖ در ﻳﻜـﻰ از ﻫﻤـﻴﻦ ﺳـﺨﻨﺮاﻧﻰﻫـﺎ از

 

‫ﺑﺮادران رزﻣﻨﺪه ﺧﻮاﺳﺘﻪﺑﻮد ﻛﻪ اﮔﺮ ﻣﻰﺑﻴﻨﻨﺪ او ﺑﻪ راه ﻛﺞ رﻓﺘﻪ، ﻫﺪاﻳﺘﺶ ﻛﻨﻨﺪ. ﺣﺘّﻰ آنﻫـﺎ را ﺗﺮﻏﻴـﺐ

 

‫ﻣﻰﻧﻤﻮد ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮش داد ﺑﺰﻧﻨﺪ، اﻣ‪ﺎ ﻏﻴﺒﺖ ﻧﻜﻨﻨﺪ؛ ﻛﻪ ﻏﻴﺒﺖﮔﻨﺎﻫﻰ اﺳﺖ ﻛﺒﻴﺮه.

 

‫ﻣﺮﺗّﺐ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ را ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﻰﻛﺮد و ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻫﺮﮔﺰ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﻢ. اﮔﺮ ﺑﺨﻮاﻫﻴﺪ، ﻣﻰﺗﻮاﻧﻴﺪ.

 

‫ﺧﻮاﻫﺮزاده ى ﻣﺤﺮاب - اﺣﻤﺪ ﺻﻔﺮزاده - ﻛﻪ در ﻣﺴﻴﺮ ﺷﻬﺎدت ﮔﻮى ﺳﺒﻘﺖ را از او رﺑﻮد، ﺑـﺎ ﺷـﻬﺎدﺗﺶ

 

‫ﺗﺄﺛﻴﺮى ﻋﻤﻴﻖ در ﻣﺤﺮاب ﺑﺎﻗﻰ ﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﺎزﺗﺎب ﺷﻬﺎدت اﻃﺮاﻓﻴﺎن در ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺧﺸﻢ ﺑﻴـﺸﺘﺮ از

 

‫دﺷﻤﻦ و ﻋﺰم و ارادهاى ﭘﻮﻻدﻳﻦ ﺑﺮاى اداﻣﻪى راه آنﻫﺎ ﻧﻤﻮدار ﻣﻰﺷـﺪ. او ﺷـﻬﺎدتﻫـﺎى زﻳـﺎدى را در

 

‫ﺧﺎﻃﺮ داﺷﺖ، ﺷﻬﻴﺪ ﺑﺮوﺟﺮدى ﺷﻬﻴﺪ ﻧﺎﺻﺮ ﻗﻤﻰ، ﺷﻬﻴﺪ ﺧﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﺧﺎص‪ ﺧﻮد را در ﺗﻜﺎﻣﻞ

 

‫و ﺗﻌﺎﻟﻰ ﻣﺤﺮاب داﺷﺘﻨﺪ.

 

‫ﺳﺮاﻧﺠﺎم در ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت ﻛﺮﺑﻼى 2 و در ﺗﺎرﻳﺦ 1/6/1365، ﺳﺮدار ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه - در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ی

 

‫ﮔﺮدان را ﺑﺮ ﻋﻬﺪه داﺷﺖ - ﺑﺮ اﺛﺮ اﺻﺎﺑﺖ ﺗﺮﻛﺶ ﺧﻤﭙﺎرهى 60 ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ. وﻗﺘﻰ ﻛـﻪ ﻣﺤـﺮاب ﺑـﺮ

 

‫ﺑﺎﻻى ﺳﺮﭘﻴﻜﺮ ﺑﻰ ﺟﺎن ﻛﺎوه ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ، ﭼﻨﺪﺑﺎر او را ﺻﺪا زد. ﭼﻨﺎن ﺑﻰﺗﺎب ﺷﺪه ﺑﻮد ﻛﻪ ﺳﺮش را دوﺑﺎر

 

‫ﺑﻪ زﻣﻴﻦ ﻛﻮﺑﻴﺪ؛ ﺑﻪﻃﻮرى ﻛﻪ ﺧﻮن از دﻣﺎﻏﺶ ﺟﺎرى ﺷـﺪ. ﺳـﭙﺲ او را در آﻏـﻮش ﻛـﺸﻴﺪ و ﺑﻮﺳـﻴﺪ و

 

‫ﭘﻴﻜﺮش را روى دوﺷﺶﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﻠﻰ. ﺗﻘﺪﻳﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻮد ﻛـﻪ ﻣﺤـﺮاب - ﻛـﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷـﺘﺶ ﺑـﺎ ﻛـﺎوه رﻗـﻢ

 

‫ﺧﻮرده ﺑﻮد - ﭘﻴﻜﺮ او را ﺑﺮ دوش ﺑﻜﺸﺪ.

 

‫ﻓﺮداى آن روز ﻣﺤﺮاب در ﺻﻒ ﺗﻴﭗ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﻗﺎﺋﻢ ﺑﺮاى رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﺳﺨﻨﺮاﻧﻰ ﻛﺮد و ﺧﺒﺮ ﺷـﻬﺎدت ﻛـﺎوه

 

‫را ﺑﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ داد.

 

‫ﭘﺲ از آن ﻓﺮﺻﺖ ﻳﺎﻓﺖﺗﺎ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻣﺮاﺳﻢ ﺗﺸﻴﻴﻊ ﻛﺎوه در ﻣـﺸﻬﺪ ﺑﺮﺳـﺎﻧﺪ و در ﻣﺮاﺳـﻢ ﻣﺨﺘﻠـﻒ ﺑـﻪ

 

‫اﻳﺮاد ﺳﺨﻨﺮاﻧﻰ درﺑﺎرهى ﻓﺪاﻛﺎرىﻫﺎ، دﻻورىﻫﺎ و ﻓﻀﺎﻳﻞ ﻛﺎوه و ﺧﺎﻃﺮات ﺧﻮد ﺑﺎ او ﺑﭙﺮدازد.

 

‫ﺷﻬﺎدت ﻛﺎوه ﺑﺮاى ﻣﺤﺮاب آﺛﺎر وﻳﮋه و ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮدى داﺷﺖ. او دوﺳﺖ ﻛﺎوه ﺑﻮد. ﻛﺎوه ﺑـﻪ او اﻋﺘﻤـﺎد

 

‫داﺷﺖ و او ﻛﺎوه را در ﺣﺪ‪ ﻳﻚﻣﺮاد ﻣﻰداﻧﺴﺖ. اﻳﻦ ﻛﺎوه ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺎﺑﻠﻴ‪ﺖﻣﺤﺮاب از ﻫﻤـﺎن اﺑﺘـﺪا ﭘـﻰ

 

‫ﺑﺮد و ﺑﻪ دوﺳﺘﺎن ﻧﻴﺰﺗﻮﺻﻴﻪ ﻣﻰﻧﻤﻮد ﻛﻪ ﺑﺎ اﻳـﻦ ﺟـﻮان ﻣـﺪارا ﻛﻨﻨـﺪ و ﺻـﺒﻮر ﺑﺎﺷـﻨﺪ ﺗـﺎ روزى ﺷـﺎﻫﺪ

 

‫ﺷﻜﻮﻓﺎﻳﻰ او در ﻛﺮدﺳﺘﺎن ﺑﺎﺷﻨﺪ.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﺮﭼﻪ دارم، از ﻛﺎوه دارم.اﻣ‪ﺎ اﻳﻦ را ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ داﺷﺖ ﻛﻪ ﻛﺎوه ﺑﻪ او

 

‫ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد: اﻳﻦ ﻃﻮر ﺣﻮادث ﻧﺒﺎﻳﺪ در روﺣﻴﻪى او اﺛﺮ ﺑﮕﺬارد، ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ اﻳﻤﺎن و اراده راﻫﺶ را اداﻣـﻪ

 

‫دﻫﺪ.

 

‫ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: وﻗﺘﻰﺑﺮاى ﺷﻬﺎدت ﻛﺎوه ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ آﻣﺪه ﺑﻮد، ﺧﻮاﺳﺘﻢ او را از رﻓﺘﻦ ﻣﻨـﺼﺮف ﻛـﻨﻢ؛

 

‫وﻟﻰ او ﭘﺎﺳﺦ داد: ﻣﺎدر، ﺧﺪا ﺷﺎﻫﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮاى ﺧﺪا ﻣﻰﺟﻨﮕﻢ. ان ﺷﺎءاﷲ ﻓﺮدا ﺷـﻤﺎ ﺟﻠـﻮى ﺣـﻀﺮت

 

‫زﻫﺮا(س) روﺳﻔﻴﺪ ﺧﻮاﻫﻴﺪﺑﻮد.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﺑﺎر دﻳﮕﺮ ﺑﻪﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ. اﻣ‪ﺎ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﭘﺮﺗﻼش ﻣﺤﺮاب ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﺪاﻓﻨﺪى ﺳﺎزﮔﺎرى ﻧﺪاﺷﺖ و

 

‫دوﺳﺖ داﺷﺖ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﻣﺄﻣﻮرﻳ‪ﺖ ﺗﻴﭗ ﻣـﺴﺘﻘﻞ اﻧـﺼﺎراﻟﺮﺿﺎ(ع) را از ﭘﺪاﻓﻨـﺪ ﺑـﻪ آﻓﻨـﺪ و ﻋﻤﻠﻴ‪ـﺎﺗﻰ ﺗﻐﻴﻴـﺮ

 

‫ﺳﺎزﻣﺎﻧﻰ ﺑﺪﻫﺪ و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺣﻜﻢ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎﺗﻰ و آﻓﻨﺪى ﺑﻮدن اﻧﺼﺎراﻟﺮﺿﺎ را ﻗﺒـﻞ از ﺷـﺮوع ﻋﻤﻠﻴ‪ـﺎت

 

‫ﻛـﺮﺑﻼى 4 از ﻓﺮﻣﺎﻧـﺪهى ﻛـﻞّ ﺳـﭙﺎه ﭘﺎﺳـﺪاران ﺑﮕﻴـﺮد. ﺑـﻪ اﻳـﻦ ﺗﺮﺗﻴـﺐ او ﺑﻨﻴﺎﻧﮕـﺬار ﺗﻴـﭗ ﻋﻤﻠﻴ‪ـﺎﺗﻰ

 

‫اﻧﺼﺎراﻟﺮﺿﺎ(ع) ﺷﺪ.

 

‫در زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎى ﻟﺸﻜﺮ وﻳﮋهى ﺷﻬﺪا ﺑﺮاى ﺷﺮﻛﺖ در ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎتﻫﺎى ﻛﺮﺑﻼى 4 و 5 آﻣﺎده ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ،

 

‫ﻣﺤﺮاب داﻳﻢ در راه ﺑﻮد. ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻳﮕﺎن درﻳﺎﻳﻰ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا و ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﺗﻴﭗ اﻧﺼﺎراﻟﺮﺿﺎ(ع) و ﮔﺎﻫﻰ ﺑـﻪ

 

‫ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ی ﻟﺸﻜﺮ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻣﻰﻛﺮد.

 

‫ﺑﺎ ﺷﺮوع ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت ﻛﺮﺑﻼى 4، ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ اﻧﻔﺠﺎر ﻳﻚ ﭘﻞ ﻟﺠﺴﺘﻴﻚ ﻋﺮاق ﺑﻪ او واﮔﺬار ﺷﺪ. اﻣ‪ﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺗﻘﺪﻳﺮ

 

‫ﺑﺎ ﻧﺎﻛﺎم ﻣﺎﻧﺪن ﻣﺮاﺣﻞ او‪ﻟﻴﻪى ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت، دﻳﮕﺮ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻪ ﻣﺤﺮاب ﻧﺮﺳﻴﺪ.

 

‫ﻳـﻚ روز ﻣﺎﻧـﺪه ﺑـﻪﺷـﺮوع ﻋﻤﻠﻴ‪ ـﺎت ﻛـﺮﺑﻼى 5، ﻣﺤـﺮاب ﻣﺜـﻞ ﺑـﺴﻴﺎرى دﻳﮕـﺮ از ﻓﺮﻣﺎﻧـﺪﻫﺎن ﻛـﻪ

 

‫ﺧﺎﻧﻮادهﻫﺎﻳﺸﺎن در ﻣﻨﺎﻃﻖﺟﻨﮕﻰ ﺳﺎﻛﻦ ﺑﻮدﻧﺪ،ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ رﻓﺖ و ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﻣﻰداﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮاى آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎر

 

‫دﺧﺘﺮش را ﻣﻰﺑﻴﻨﺪ. ﻟﺬا وﻗﺘﻰ ﻛﻪ راﻧﻨﺪه اش ﺑﺮاى ﺑﺮدن او ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ آﻣﺪه ﺑﻮد، او را ﺑﺮاى ﺧﺮﻳـﺪ ﻣﺠﻠّـﻪ

 

‫ﺑﻴﺮون ﻓﺮﺳﺘﺎد و اﻳﻦ رﻓﺖ و آﻣﺪ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺑﺎر اداﻣﻪ ﭘﻴﺪا ﻛﺮد. ﺳﺮاﻧﺠﺎم دل از دﺧﺘﺮش ﻛﻨﺪ، او را ﺑﻮﺳـﻴﺪ و

 

‫ﺑﻌﺪ از ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﻰ ﺑﺎﻫﻤﺴﺮش، ﺑﻪ راه اﻓﺘﺎد.

 

‫ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت ﻛﺮﺑﻼى 5 آﻏﺎز ﺷﺪ. از ﺷﺐ ﭼﻬﺎرم ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت، ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ى ﻣﺤﻮر ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎﺗﻰ ﻟﺸﻜﺮ

 

‫وﻳﮋهى ﺷﻬﺪا ﻋﻤﻞ ﻣﻰﻛﺮد. او ﺗﻮاﻧﺴﺖ در آن ﺷﺐ ﭘﺎﺗﻚ ﺷﺪﻳﺪ ﻋﺮاق را ﻗﺎﻃﻊ ﭘﺎﺳﺦ دﻫﺪ. ﺑﻪ ﻃﻮرى ﻛـﻪ

 

‫ﺗﺎ 9 ﺻﺒﺢ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ از ﻧﻴﺮوﻫﺎى ﻟﺸﻜﺮ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت ﻧﺮﺳﻴﺪﻧﺪ.

 

‫در ﺷﺐ ﺷﺸﻢ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت و در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻟﺸﻜﺮ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﺗﺎ اواﺳﻂ ﺷﻬﺮ دوﺋﻴﺠﻰﻋﺮاقﭘﻴﺶ رﻓـﺖ

 

‫و ﺑﺨﺶ ﻋﻈﻴﻤﻰ از ﭘﺎدﮔﺎن ﻗﺼﺮ را ﺗﺼ‪ﺮف ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ؛ ﺗﻮپﻫﺎ و راﻛﺖﻫـﺎى ﺷـﻴﻤﻴﺎﻳﻰ ﻣﻨﻔﺠـﺮ ﺷـﺪﻧﺪ.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻛﻪ ﺷﻴﻤﻴﺎﻳﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎر ﺑﻪ اﻫﻮاز ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺷﺪ. او ﭘﺲ از ﺗﺴﻜﻴﻦ ﻣﻮﻗّﺖ ﺳﻮزش ﭼﺸﻢﻫـﺎ

 

‫و ﮔﻠﻮ ﺗﻮاﻧﺴﺖ در راه ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻂّ ﺳﺮى ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﻧﺪ و ﺑﺎر دﻳﮕﺮ دﺧﺘﺮش را ﺑﺒﻴﻨﺪ. اﻣ‪ﺎ اﻳﻦﺑـﺎر او در

 

‫ﺧﻮاب ﺑﻮد. اﺻﺮار ﺧﻮاﻫﺮ و ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺤﺮاب ﺑﺮاى ﻣﺎﻧﺪن و اﺳﺘﺮاﺣﺖ در ﻋﺰم و اراده ى او ﺑﺮاى ﺑﺎز ﭘﻴﻮﺳﺘﻦ

 

‫ﺑﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ ﺧﻠﻠﻰ وارد ﻧﻜﺮد و او ﺑﺮﺧﻼف دﺳﺘﻮرات ﭘﺰﺷﻚ دوﺑﺎره راﻫﻰ ﺧﻂّ ﺷﺪ.

 

‫در ﻓﺎﺻﻠﻪى روزﻫﺎى ﻫﻔﺘﻢﺗﺎ دﻫﻢ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت او ﻣﺪام در ﺗﻚ و ﺗﺎبِ رﻓﺘﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰد ﻧﻴﺮوﻫـﺎﻳﺶ در ﺳـﻨﮕﺮ

 

‫ﻣﻘﺪ‪م ﺑﻮد، اﻣ‪ﺎﺳﻮزش ﭼﺸﻢﻫﺎ و ﺳﻴﻨﻪاش اﻣﺎن را از او ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و او از ﻣﺮﻛـﺰ ﭘﻴـﺎم ﺑـﺎ ﻧﻴﺮوﻫـﺎﻳﺶ در

 

‫ﺗﻤﺎس ﺑﻮد. وﻟﻰ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻃﺎﻗﺖ از ﻛﻒ داد و ﺑﻌﺪ از ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻤﺎز در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ زﻳﺮ ﻟﺐ آﻳﻪ: اﻟﻠّﻬﻢ ارزﻗﻨﺎ

 

‫ﺗﻮﻓﻴﻖ اﻟﺸﻬﺎدة ﻓﻰ ﺳﺒﻴﻠﻚرا زﻣﺰﻣﻪ ﻣﻰﻛﺮد، ﺑﻪ اﺗّﻔﺎق ﻳﻜﻰ از ﻧﻴﺮوﻫﺎى اﻃّﻼﻋﺎت ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﻂّ ﺑـﻪ راه

 

‫اﻓﺘﺎد و در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪﺳﻮار ﺑﺮ ﻣﻮﺗﻮر ﺑﻪ ﭘﻞ ﺷﻬﺮ دوﺋﻴﭽﻰ ﻋﺮاقﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺗﻮﺳ‪ـﻂ راﻛـﺖﻫـﺎى

 

‫ﻋﺮاﻗﻰ ﺑﻤﺒﺎران ﺷﺪﻧﺪ.

 

‫از وﺟﻮد ﻣﺤﺮاب و ﻳﺎر ﻫﻤﺮاﻫﺶ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ. و ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴـﺐ در ﺗـﺎرﻳﺦ 30 دى ﻣـﺎه 1365

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺷﻬﺪا ﭘﻴﻮﺳﺖ.

 

‫اﻳﻦ در ﺣﺎﻟﻰ ﺑﻮد ﻛﻪﻫﻤﺴﺮش دوﻣ‪ﻴﻦ ﻓﺮزﻧﺪ ﺧﻮد را ﺑﺎردار ﺑﻮد و ﻣﺤﺮاب 5 ﻣﺎه ﭘﻴﺶ از ﺗﻮﻟّـﺪ دو‪ﻣـﻴﻦ

 

‫ﻓﺮزﻧﺪش ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ.

 

‫ﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ، ﺑﺮادرش ﺣﺎج ﻋﻠﻰ ﻣﺤﺮابﺑﻪ ﻗﺮارﮔﺎه ﺗﺎﻛﺘﻴﻜﻰ ﻟﺸﻜﺮ رﻓﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺮادر ﺻـﻼﺣﻰ

 

‫ﺑﻪ ﻣﺤﻞّ ﺷﻬﺎدت رﻓﺘﻨﺪ و ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺗﻜّﻪاى از ﭘﺎى ﻣﺤﺮاب، ﮔﻮش و ﻗﺴﻤﺘﻰ از ﺳﺮ و ﺻﻮرت و ﺗﻜّـﻪﻫـﺎى

 

‫ﻛﻮﭼﻜﻰ از ﺑﺪﻧﺶ را از روى ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﺧﺎﻧﻪﻫﺎى اﻃﺮاف ﭘﻞ و زﻣﻴﻦﻫﺎى ﺣﺎﺷﻴﻪى رود ﺑﻴﺎﺑﻨﺪ. آن ﭼـﻪ از

 

‫ﺑﺪن ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪ؛ ﭼﻴﺰى ﺣﺪود 3 ﻛﻴﻠﻮﮔﺮم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺒﻮد. و اﻳﻦ ﻫﻢ ﺗﻘﺪﻳﺮ اﻟﻬﻰ ﺑﻮد؛ ﺑـﺮاى اﻳـﻦ

 

‫ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﺤﺮاب را ﺑﻪ ﻳﺎد ﻫﻤﮕﺎن ﺑﻴﺎورد:

 

‫{ﺑﻪ ﺷﺮق و ﻏﺮب ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ اﮔﺮ ﺧﺎﻧﻪام را ﺑﻪ آﺗﺶ ﺑﻜﺸﻨﺪ و ﻗﻠﺒﻢ را ﺳﻮراخ ﺳـﻮراخ ﻛﻨﻨـﺪ، آرزوى اﻇﻬـﺎر

 

‫ﺿﻌﻒ و ﺷﻜﺴﺖ اﺳﻼم را و دﻳﻨﻢ را ﺑﻪ ﮔﻮر ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺮد. و اﮔﺮ ﭘﻴﻜﺮم را زﻧﺪه زﻧﺪه ﻗﻄﻌـﻪ ﻗﻄﻌـﻪ و ﭘـﺎره

 

‫ﭘﺎره ﻛﻨﻨﺪ و ﭘﺎرهﻫﺎى ﺗﻨﻢ را ﺑﺴﻮزاﻧﻨﺪ، ﺑﺎز ﻓﺮﻳﺎد ﺧـﻮاﻫﻢ زد: اﺳـﻼم ﭘﻴـﺮوز اﺳـﺖ، ﻛﻔـﺮ و ﻣﻨـﺎﻓﻖ ﻧـﺎﺑﻮد

 

‫اﺳﺖ.}

 

‫ﻗﻄﻌﺎت ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪه از وﺟﻮد ﭘﺎﻛﺶ در ﻣﻴﺎن اﺳﺘﻘﺒﺎل ﺑﻰﻧﻈﻴـﺮ ﻣـﺮدم ﺷـﻬﻴﺪ ﭘـﺮور ﻣـﺸﻬﺪ ﺗـﺸﻴﻴﻊ و در

 

‫ﻗﻄﻌﻪى ﺷﻬﺪاى اﻧﺼﺎراﻟﻤﺠﺎﻫﺪﻳﻦ - ﻧﺰدﻳﻚ آراﻣﮕﺎه ﺷﻬﻴﺪ ﻛﺎوه - ﺑﻪ ﺧﺎک ﺳﭙﺮده ﺷﺪ. 

‫در ﺷﺐ ﺷﺸﻢ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت و در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ ﻟﺸﻜﺮ وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﺗﺎ اواﺳﻂ ﺷﻬﺮ دوﺋﻴﺠﻰﻋﺮاقﭘﻴﺶ رﻓـﺖ

 

‫و ﺑﺨﺶ ﻋﻈﻴﻤﻰ از ﭘﺎدﮔﺎن ﻗﺼﺮ را ﺗﺼ‪ﺮف ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ؛ ﺗﻮپﻫﺎ و راﻛﺖﻫـﺎى ﺷـﻴﻤﻴﺎﻳﻰ ﻣﻨﻔﺠـﺮ ﺷـﺪﻧﺪ.

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻛﻪ ﺷﻴﻤﻴﺎﻳﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎر ﺑﻪ اﻫﻮاز ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺷﺪ. او ﭘﺲ از ﺗﺴﻜﻴﻦ ﻣﻮﻗّﺖ ﺳﻮزش ﭼﺸﻢﻫـﺎ

 

‫و ﮔﻠﻮ ﺗﻮاﻧﺴﺖ در راه ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻂّ ﺳﺮى ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﻧﺪ و ﺑﺎر دﻳﮕﺮ دﺧﺘﺮش را ﺑﺒﻴﻨﺪ. اﻣ‪ﺎ اﻳﻦﺑـﺎر او در

 

‫ﺧﻮاب ﺑﻮد. اﺻﺮار ﺧﻮاﻫﺮ و ﻫﻤﺴﺮ ﻣﺤﺮاب ﺑﺮاى ﻣﺎﻧﺪن و اﺳﺘﺮاﺣﺖ در ﻋﺰم و اراده ى او ﺑﺮاى ﺑﺎز ﭘﻴﻮﺳﺘﻦ

 

‫ﺑﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎﻳﺶ ﺧﻠﻠﻰ وارد ﻧﻜﺮد و او ﺑﺮﺧﻼف دﺳﺘﻮرات ﭘﺰﺷﻚ دوﺑﺎره راﻫﻰ ﺧﻂّ ﺷﺪ.

 

‫در ﻓﺎﺻﻠﻪى روزﻫﺎى ﻫﻔﺘﻢﺗﺎ دﻫﻢ ﻋﻤﻠﻴ‪ﺎت او ﻣﺪام در ﺗﻚ و ﺗﺎبِ رﻓﺘﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰد ﻧﻴﺮوﻫـﺎﻳﺶ در ﺳـﻨﮕﺮ

 

‫ﻣﻘﺪ‪م ﺑﻮد، اﻣ‪ﺎﺳﻮزش ﭼﺸﻢﻫﺎ و ﺳﻴﻨﻪاش اﻣﺎن را از او ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و او از ﻣﺮﻛـﺰ ﭘﻴـﺎم ﺑـﺎ ﻧﻴﺮوﻫـﺎﻳﺶ در

 

‫ﺗﻤﺎس ﺑﻮد. وﻟﻰ ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻃﺎﻗﺖ از ﻛﻒ داد و ﺑﻌﺪ از ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻤﺎز در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ زﻳﺮ ﻟﺐ آﻳﻪ: اﻟﻠّﻬﻢ ارزﻗﻨﺎ

 

‫ﺗﻮﻓﻴﻖ اﻟﺸﻬﺎدة ﻓﻰ ﺳﺒﻴﻠﻚرا زﻣﺰﻣﻪ ﻣﻰﻛﺮد، ﺑﻪ اﺗّﻔﺎق ﻳﻜﻰ از ﻧﻴﺮوﻫﺎى اﻃّﻼﻋﺎت ﺑﻪ ﻃﺮف ﺧﻂّ ﺑـﻪ راه

 

‫اﻓﺘﺎد و در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪﺳﻮار ﺑﺮ ﻣﻮﺗﻮر ﺑﻪ ﭘﻞ ﺷﻬﺮ دوﺋﻴﭽﻰ ﻋﺮاقﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﺗﻮﺳ‪ـﻂ راﻛـﺖﻫـﺎى

 

‫ﻋﺮاﻗﻰ ﺑﻤﺒﺎران ﺷﺪﻧﺪ.

 

‫از وﺟﻮد ﻣﺤﺮاب و ﻳﺎر ﻫﻤﺮاﻫﺶ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪ. و ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴـﺐ در ﺗـﺎرﻳﺦ 30 دى ﻣـﺎه 1365

 

‫ﻣﺤﺮاب ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺷﻬﺪا ﭘﻴﻮﺳﺖ.

 

‫اﻳﻦ در ﺣﺎﻟﻰ ﺑﻮد ﻛﻪﻫﻤﺴﺮش دوﻣ‪ﻴﻦ ﻓﺮزﻧﺪ ﺧﻮد را ﺑﺎردار ﺑﻮد و ﻣﺤﺮاب 5 ﻣﺎه ﭘﻴﺶ از ﺗﻮﻟّـﺪ دو‪ﻣـﻴﻦ

 

‫ﻓﺮزﻧﺪش ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ.

 

‫ﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ، ﺑﺮادرش ﺣﺎج ﻋﻠﻰ ﻣﺤﺮابﺑﻪ ﻗﺮارﮔﺎه ﺗﺎﻛﺘﻴﻜﻰ ﻟﺸﻜﺮ رﻓﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﺮادر ﺻـﻼﺣﻰ

 

‫ﺑﻪ ﻣﺤﻞّ ﺷﻬﺎدت رﻓﺘﻨﺪ و ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺗﻜّﻪاى از ﭘﺎى ﻣﺤﺮاب، ﮔﻮش و ﻗﺴﻤﺘﻰ از ﺳﺮ و ﺻﻮرت و ﺗﻜّـﻪﻫـﺎى

 

‫ﻛﻮﭼﻜﻰ از ﺑﺪﻧﺶ را از روى ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﺧﺎﻧﻪﻫﺎى اﻃﺮاف ﭘﻞ و زﻣﻴﻦﻫﺎى ﺣﺎﺷﻴﻪى رود ﺑﻴﺎﺑﻨﺪ. آن ﭼـﻪ از

 

‫ﺑﺪن ﻣﺤﺮاب ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪ؛ ﭼﻴﺰى ﺣﺪود 3 ﻛﻴﻠﻮﮔﺮم ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺒﻮد. و اﻳﻦ ﻫﻢ ﺗﻘﺪﻳﺮ اﻟﻬﻰ ﺑﻮد؛ ﺑـﺮاى اﻳـﻦ

 

‫ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﺤﺮاب را ﺑﻪ ﻳﺎد ﻫﻤﮕﺎن ﺑﻴﺎورد:

 

‫{ﺑﻪ ﺷﺮق و ﻏﺮب ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ اﮔﺮ ﺧﺎﻧﻪام را ﺑﻪ آﺗﺶ ﺑﻜﺸﻨﺪ و ﻗﻠﺒﻢ را ﺳﻮراخ ﺳـﻮراخ ﻛﻨﻨـﺪ، آرزوى اﻇﻬـﺎر

 

‫ﺿﻌﻒ و ﺷﻜﺴﺖ اﺳﻼم را و دﻳﻨﻢ را ﺑﻪ ﮔﻮر ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺑﺮد. و اﮔﺮ ﭘﻴﻜﺮم را زﻧﺪه زﻧﺪه ﻗﻄﻌـﻪ ﻗﻄﻌـﻪ و ﭘـﺎره

 

‫ﭘﺎره ﻛﻨﻨﺪ و ﭘﺎرهﻫﺎى ﺗﻨﻢ را ﺑﺴﻮزاﻧﻨﺪ، ﺑﺎز ﻓﺮﻳﺎد ﺧـﻮاﻫﻢ زد: اﺳـﻼم ﭘﻴـﺮوز اﺳـﺖ، ﻛﻔـﺮ و ﻣﻨـﺎﻓﻖ ﻧـﺎﺑﻮد

 

‫اﺳﺖ.}

 

‫ﻗﻄﻌﺎت ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪه از وﺟﻮد ﭘﺎﻛﺶ در ﻣﻴﺎن اﺳﺘﻘﺒﺎل ﺑﻰﻧﻈﻴـﺮ ﻣـﺮدم ﺷـﻬﻴﺪ ﭘـﺮور ﻣـﺸﻬﺪ ﺗـﺸﻴﻴﻊ و در ﻧﻈﻴـﺮ ﻣـﺮدم ﺷـﻬﻴﺪ ﭘـﺮور ﻣـﺸﻬﺪ ﺗـﺸﻴﻴﻊ و در

 

‫ﻗﻄﻌﻪى ﺷﻬﺪاى اﻧﺼﺎراﻟﻤﺠﺎﻫﺪﻳﻦ - ﻧﺰدﻳﻚ آراﻣﮕﺎه ﺷﻬﻴﺪ ﻛﺎوه - ﺑﻪ ﺧﺎک ﺳﭙﺮده ﺷﺪ.