بچه که بودم یادم نیست چند سالم بود یک روز عمه حاج اقا منزل ما تشریف آوردند. عمه را قبلا دیده بودم گاهی اوقات از روستا میامذ منزل ما  بعضی وقت ها هم با فرزندانش . اما این دفعه که امده بود نوجوانی همراه اش بود که  بعد فهمیدم فرزند کوچکش است. من با خواهران داشتیم بازی می کردیم او هم امد کنار ما .من گفتم این بچه را نگاه کنید. یک دفعه به اش برخورد . ما یک تاب داشتیم که روی درخت توت انداخته بودیم داشتیم تاب می خوردیم که تاب را از ما گرفت و شروع به تاب خورذن کرد... و گفت مو بچه ام؟! بعد هم مثل اینکه قانع نشده بود برای اثبات بزرگی اش ؛ یک توپ هفت سنگ داشنیم گرفت و هی به دیوار می کوبید و می گفت موبچه ام؟ مو بچه ام..... این اولین دیدار من بود با سید محسن.

بعد ها  سید محسن شد داماد ما . شاطر نانوایی بود از اون شاطر هایی  که مقید بود نون خوب بدهد دست مشتری ... ان سالها ماه رمضان مثل این سال ها در تابستان گرم بود . او در ان هوای گرم پای تنور روزه میگرفت ودر دو نوبت نان می پخت و شاید روزی 1000 بار می رفت داخل تنور . اخه تنور های ان زمان داخل زمین بود.  یک سال من در نانوایی ش کار می کردم که ماه رمضان هم بود ندیدم که یکبار از گرمای تابستان؛ تنور داغ و روزه شکایت نمایید ....

.....رفتم  کنار نانوای اش برای خداحافظی گفتم آمدم برای خداحافظی می خواهم برم جبهه . نگاهی به من کرد و گفت: احمد  نمی شه صبری کنی با هم بریم؟ گفتم شما نمی آیی ؟ آخر با دو بچه کوچک.... این هم شد اخرین دیدار من ...

جبهه که بودم گفتند با اخوی قاسم آمده جبهه .ولی رفته بودند کردستان عملیات کربلایی 2 که شروع شد او با اخوی قاسم آقا بود اما قاسم آقا مجروح شده بود و در بیمارستانی در تبریز بود . امدم مرخصی گفتند خبری از سید محسن نیست...مثل اینکه خانوادش یه چیزی به شون الهام  شده بود. چون این را یه جور دیگه می گفتند.. چند روزی گذشت خبر آوردن شهید شده بیاید معراج شهدا  برای دیدنش. باوم ر نمی شد خیلی دیر رفت جبهه اما  خیلی زود قبول شد.... رقتم معراج دیدنش . بدنش سالم بود و لباس رزم به تنش ...  شاید این آخرین دیدار بود البته با لباس شهادت .....فردا تشیییع شد وبا همان لباس رزم دفن شد ............. یادم رفت بگم تشییع اش تو ماه رمضان بود و اتفاقا تو همین ایام سال....19 رمضان مصادف با 13 تیر  یادش گرامی باد شهید سید محسن رضوی 

 شهید سید محسن رضوی