خاطره از دفاع مقدس(۱)

هفته گذشته , هفته دفاع مقدس بود  و من هم به نظر آمد خاطراتی را از دفاع مقدس بیان کنم وسعی هم می کنم این خاطرات متفاوت  از آنچه شنیده اید باشد.

دفعه اولی که من قصد جبهه کردم از مشهد سوار یک قطار درجه 3 شدیم. قطار درجه3 –که قکر کنم اکنون از سیستم راه آهن حذف شده است- قطاری بود که صندلیهای آن حالت نیمکت چوبی وبعضی هم فلزی داشت. در داخل هر کوپه آن 8 شماره صندلی داشت که می بایست 8 نفر در آن بصورت کاملا فشرده می نشستند و اگر کسی هم کمی چاق بود دیگر امکان نشستن نبود. از این قطار هم در ان زمان بیشتر در مسیرهای کوتاه استفاده می شد  و به اصطلاح قطار محلی به آن می گقتند که مسافران ایستگاه های را به مقصد – معمولا روستا ها- می رساند. اما رزمندگان آنروز جبهه ها را با این نوع قطار اعزام می کردند. من که وارد این قطار شدم تازه فهمیدم که باید داخل هر کوپه آنهم باید 10 نفر بنشینیم نه 8 نفر. تصور کنید چگونه امکان دارد . راه حل دادند و گفتند لباس هایتان را در جای چمدانی پهن کنید  وتخت خواب درست کنید و دو نفر هم در آن بنوبت در آنجا استراحت کنید!! این قطار با این اوصاف از مشهد تا اهواز یکسره هم بود یعنی باید این وضعیت را تا اهواز هم تحمل می کردیم. مسیر مشهد تا اهواز به طور معمول 24 ساعت است اما این قطار با این اوضاع 48 ساعت در راه بود. وقتی رسیدیم اهواز دچار چنان سرگیجه و تهوعی شده بودم که قادر به راه رفتن نبودم. ما را به لشکر 92 زرهی اهواز بردند این پادگان هم متاسفانه در کنار خط راه آهن قرار دارد  و تا وقتی آنجا بودم هر وقت قطاری از آنجا رد می شد دچار چنان حساسیتی شده بودم که با صدای تپ تپ و سوت قطاردنیا دور سرم می چرخید و حالت تهوع پیدا می کردم. که  هنوز که هنوز است وقتی یاد آن می افتدم سر گیجه می گیرم. آری دو ستان عزیز این بود از نوع امکاناتی که به رزمندگان اختصاص می دادند. البته  بيان اين خاطرات گله نيست بلكه بيشتر ترسيم اوضاع و احوال آن زمان است.

/ 2 نظر / 8 بازدید
.

من هم اولين بار که به جبهه رفتم از ولايتمان با مينی بوس (پنج شش ساعت راه توی گرمای تابستان)‌ به مشهد آمديم و از آنجا با قطار به تهران رفتيم و بعد با اتوبوس به ايلام. يادم هست که اولين باری بود که قطار ميديدم و سوار ميشدم. يک دوست مشهدی هم که توی کوپه بود گفتش که اون بالا (همون جای چمدانها) بهترين جای کوپه و مخصوص مسافران درجه ی يک است و من بينوا تا صبح توی آن سوراخی خوابيدم. دو نفر هم روی نرده های جای چمدان. تا جايی که يادم هست پنج شش نفری هم آن پايين بودند. يادم نيست چند نفر بوديم ولی يادم هست که تا صبح کيف کردم از اين که سوار قطار شده ام!! بگذريم که اين قطار سواری با کمی هم ترس و اضطراب همراه بود چون آن دوست مشهدی ما را گذاشته بود سر کار و گفته بود که ممکن است قطار از ريل خارج شود و آن وقت همه ی ما با اين آهنها قاطی ميشويم و خلاصه ما دهاتی ها را حسابی گذاشته بود سر کار و خلاصه کلی دعا خواندیم که قطار از ریل خارج نشود. يادش به خير.